حال گوش جان نیوش کنید از روز واقعه و از آن وارده که شیخ ما را از دامگه حادثه به تماشاگه راز کشانید.
نقل است که روزی شیخنا و مرادنا و طبیبنا عســـلی مربــــایــــی در حجره ای از حجرات دانشکده نشستن کرده بودندی و مریدان به گرد خویش جمع کرده بودندی و او درس می گفتندی و نکت از کار بیرون می کشیدندی و اسرار هستی هویدا کردندی و جمله مریدان به سماع مستغرق بودندی که ناگاه شیخ الشیوخی بس کار درست مر آرمـــان نام (اضافت ساعات خرخونیه) حلقه در کوفتندی و دخول کردندی و تا نظر بر منظر شیخنا انداختندی به طُرفتُ العینی کتب و اوراق شیخِ عالم غیبنا جملگی برداشتندی و بردندی در حوض وسط دانشکده اندازندی.
شیخنا که این می بینندی تنوره برمی آوردی که ای زندیق این چه بود تو کردی؟ شیخ آرمان ناگاه برمی جهدی و در حوض می شودی و کتابها را جملگی خشک و دست نخورده از آب بیرون می کشدی و به دست شیخنا می دهدی.
ما مریدان و شیخنا انگشت حیرت به دهان حسرت گزیدندی و شیخنا ،مر آرمان را صلا زدندی
"سبحان الله این که کردی چه بود؟"
آرمان پاسخش دادندی " آن که تو می خواندی و می آموختی چه بود ؟ "
و شیخنا گفتندی "این علم قال بود "
آرمان گفتندی " این هم علم حال بود" .
و دیگرهیچ آدمیزاده ای آن قدوه اصحاب، شیخنا عســـلی مربــــایــــی را ندیدندی. تو گویی به نیروانا فروشد.
ولی ما مریدان کماکان از معتقدان اوییم و بر درِ کَرَمش به حاجت نشسته ایم . وعلمُ الیقین داریم که حضور او چون حضور خورشید، پشت ماه است که اگرچه از دیده ها پنهان است ولی همه دیده ها از اوست.
هر آینه ، بعد از پاره ای ایام ، از جانب ثقات راپورت هایی مبنی بر رویت گشتن شیخ در اقصا و اکناف دانشکده به سمع رسیدندی. و این است پاره ای از آنها که در ذیل می آید و اگر باور نداری رو از صورتگر چین پرس:
اندرحکایت دیدن شهاب (نایب اول) مر شیخنا را برپشت بام نمازخانه
نقل است که روزی شهاب الدین (غایب آل محمد) در نمازخانه به محراب نشستندی و پای فکرت دردامن مراقبت فروکشیده بودندی و ذکر ائمه اطهارمی گفتندی وخیالِ خدای عزوجل درسر می پختندی . ناگاه صدایی شنیدندی . دربادیِ امر گمان می کندی صوت الحمیرا استندی . لیک بیشتر که مداقه می نمایدی امر بر او مشتبه می آیدی که جانوری استندی .
فریاد می دهدی: سیاهی کیستی؟
صدامی آیدی :شیخ عسلی است بنده خدا.
شهاب می گویدی: long time no see یا ایتهاالعسل بربام نمازخانه از پی چیستی؟
شیخنا می گویدی: از پی اشترم .
شهاب می گویدی: ای گول از پی اشترت بربام نمازخانه می گردی؟ مگر سعید است!
شیخنا می گویدی: چگونه است که تو از پی خدا درنمازخانه می گردی . مگر آرمان است!
این گفتن همان و غش کردن شهاب (شیخ مستقبل) همان.
شاهدان عینی شهادت واثق دادندی که شهاب الدین – خانزاده ی علی آباد- سی بار این ذکر بر زبان جاری ساختندی که
"درِ میخانه گشایید به رویم شب و روز
که من ازمسجد و از مدرسه بیزار شدم "
ودرساعت ازخود بی خود شدی و به نیروانا فرو رفتندی (غش کردندی) .این وبلاگ ها را گذاشته اند که آدم ها حرف بزنند؟
آدم ها چقدر حرف بزنند؟
آدم ها از حرف دل زده شده اند.
از گفتن نوشتن شنیدن خواندن!
آدم ها حتی از نگفتن و نشنیدن هم خسته شده اند.
از نشنیدن چیزهایی که نباید شنید از نگفتن چیزهایی که نباید گفت.
آدم ها از فکر کردن هم دل زده شده اند. آن هم فقط مولینکس کردن یه مشت حرفه به همراه نمک و فلفل به میزان کافی.
اصلا کجا میرود این همه حرف؟ از دست و دهن آدم ها به چشم و گوش آدم ها. از کله ی آدم ها به کله ی آدم ها.
فقط یک جریان پیوسته از ور ور های تمام نشدنی .
تکراری.
وای از دست این آدم ها!
وان مرید را به دیار باقی مشرف شدی!و آنجا خویش را بر فراز تیر چراغ برقی یافتی سه فاز!سیم ها لخت همچون****!!!! در پای تیر نگاه کردندی لیک سرش گیج رفتندی از شدت ارتفاع و در آن پایین آتش دوزخ میخروشید و گدازه انداختی به سان اژدهایی هفت سر که تف بیاندازد.وان گدازه ها بسیار اسیدی بود با درصد اس ای او دو زیاد و از سوی دگر گدازه های بازی تر خارج شدندی . و تفرا از خویش در کردندی و بمب ها از بیخ گوش مرید گذشتندی!
وان مرید چندان که عادت معهود بود دست در جیب کردندی تا دستمالی یافتی عرق خویش بدان پاک کنی لیک بر جای پری یافتی از بال فرشتگان!لیک جیغ زدندی و خواستندی تا پر را بیانداختی که بر انفولانزای پرندگان دچار نگردد که ناگاه روی پر نوشته هایی رویت کردندی با این مضمون که این پل صراط بودندی و یا از ان عبور کردندی یا در قعر جهندم فرو افتادی.
مرید مذکور خواستندی تا قدم از قدم بردارد که ناگاه پایش لغزید و نزدیک بود تا فرو افتد که دستی پشت ردایش را گرفت و مرید باز گشت تا ببیند که کیست دید که شیخ است! مرید انگشت حیرت به دهان گزید که ناگاه به خاطر اورد که به دلیل شویوع انفولانزای نوع ای نشاید دست در دهان بردن! سکوت کرد و به سان ماهی برون آب دهان خویش باز و بسته نمودی!
پس شیخ مرید را بر دوش گرفتی و_مرید دید که انگشت سبابه ی شیخ سخت مجروح است و بسیار کالاندولا پماد بر آن ضماد کرده اند_و ناگاه از بالای دسنار شیخ یک پره ی هلیکوپتر (امروزه بدان میگویند بال گرد) ظاهر شدندی مزین به پرهای رنگین! و شیخ استارت زدندی و به همراه مرید ار قید جاذبه رها شدندی و به پرواز در آمدندی. و ناگاه دیدگان مرید به زیر پا افتاد! و دید آنچه را دید!
پس تلاش کرد تا شیخ را رها کرده و سقوط کند لیک شیخ وی را ننهادی و وی را گفتی که انجا جای تو نباشد و این تنها کلامی بود که شیخ گفتی و همچنان پرواز کردی تا مرید بر سکویی نهادی و برفتی تا بر دوزخیان بپیوندی در اعماق! و مرید خواستندی تا بر اثر شیخ بپری که خازنان و ملایک کت های وی بگرفتندی و به قهر زانجا دور کردند. و در نرهتگهی انداختی.
نزهتگه را دیواری بود که هشت در بر آن بود.پس مرید ده بیست سی چل نموده دری را برگزید و زنگ بزد.صدایی بر امد که کیست ؟پس مرید گفت که من آن مریدم که شیخ وی را جنبه بخشید و به راه راست رهنمون گشت! پس صدا گفت که هان نشان چه داری؟ پس مرید جلوی دوربین ایفن رفتی و آنجای خویش نشان دادی که شیخ از همان جا وی را هدایت نموده بود.
پس در گشوده گشت و مرید وارد شد.
باغی دید بزرگ و خرم.بر درختانش انواع میوه ها روییده و فرش های رنگین بر آن گسترده و جوب های آب و شربت و نوشابه و نسکافه و میلک شیک هوس انگیز ناک(از همان ها که شیخ میفرمود) و ایکس و ایگرگ و غیره و ذلک در آن روان، و رفت و آمد حور و ملایک در آنجا متواتر. پس مرید اندکی بر متکا تکیه زدندی لیک بر مزاجش خوش نیامدی زان جا که عادت داشت بر صندلی نشینی ! سپس ملایک سبدی میوه های بهشتی برای وی بیاوردی مرید دست برد تا تناول کند که به خاطر آوردی که رژیم داشتی وان ها در کامش زهر مار شدی. پس حوریان بهشتی را دید که به سوی وی می امدند سه تن. و بسیار خوشگل بودند و جیگر و سکسکه! پس مرید را حسودی بیامد و روی از آنان بر گرفت و رفت تا قدمی بزند.
در کنجی از آن رضوان درخت یافت که سیب های سرخ از آن آویزان بودند. بر تنه ی درخت نبوشته آمده بود "مواظب باشید رنگی نشوید" لیک آن مرید اعتنا نفرمود و بر پنجه پا بلند شد تا سیبی بچیند.دستش نرسید.اطراف را نگاه کرد چیزی نیافت تا پای بر آن نهد پس بر کوچکی خود لعنت فرستاد.
در همین احیان شخصی از ان کنج عبور میکرد. مرید برای وی دست دست تکان دادی وی اعتنا ننمودی پس مرید وی را به بانگ بخواندی باز سر بلند نکردی دگر بار مرید انفولانزا را فراموش کرده انگشت بر لبان خویش گذاشتی و سوتی بزدی. پس جوان رعنا سر بلند کردی و با اشاره دست مرید به سوی وی شتافتی . پس مرید از او خواستی تا سیبی برایش بچیند. پس جوان دست بلند کرد و سیبی کند.ناگاه زیر پای مرید سولاخ گشت و وی از افلاک سقوط کرد و بر زمین گشت و خویش را در خوانگاه یافت نزد شیخ!
پس گفت: یا شیخ !
مریدان به خوانقاه آمدندی تا طریقت و شریعت از آن شیخ بیاموزند و گرنه کاسه و قدح و جام و پیاله و زودپز مرید را با شیخ چه کار؟ که روزگار خویش داند که ظرف هر کس چگونه پرکند و چون جام پر گشت رخت بر باید بست.
و ما هشدار دادیم که شیخ دست بردار از آن سوراخ تا نسوزی!لیک آن شیخ را دوپا بودی،سه ای دیگر هم قرض نمودی و هر پنج را در یک لنگه موزه ی میکائیلی نمودی و انگشت فشردی !
لیک مشکل از شیخ نبودی مشکل از ضعیفگان عالم _همان دخترکان حوا_ بودندی که چشم و گوش و دهانشان بسته بودی به سان همان زودپزی که انگشت شیخ در سوپاپ آن باشد! پس چون گازهای مشتعل از یکی بر هوا رفتی از آن سوپاپ مذکور ، این جماعت همه چشم داشتی تا دانستی وین گازها از کجا به هوا فوران کند؟ پس چون چشم نزدیک آوردی تا دقیق تر بینی آن بخارهای سوزان بر چشمشان رفتی و بسوختی!
لیک مشکل از جماعت هم نباشد لذا که در آن عصر که مریدان به جای جان کوییرا، نصاب الصبیان از بر نمودی زودپز اختراع نشده بودی و مریدان آن وسیله را ندیده بودی! لیک شیخ را که با چامسکی الحالان نشست و برخاست کند و با سعیدان خفته در بیشه زکامیدندی، آموختن طریقت و شریعت بر این سوخته دلان واجب آید!
و شیخ را عصبانیت نشاید و عصبانیت شیخ ما را خوش نیاید!
با تشکر!
شیخ ما (من کثرالله فیضها الجمیلة) در روزی از این روزگار فانی به مکتبخانه ی دانشکده نامی دخول کردندی و با نخستین نگاه که برما طفلان طریق طب افکندندی ، آتش عشق بر خرمن دامانمان زدندی و چون نگاه از ما بر گرفتندی، مس وجودمان زر کرده بودندی.
شیخ ما (خداش با زکریای رازی در بهشت کناد) چون اول بار که مرا که میترا ام به اسم خواندندی چنان حالتی برمن عارض شدندی که رستم را با پر سیمرغ ، پس شیخ را گفتمی دست برنه که قصد کاری بس عظیم کردیم چنان که کشتن خویش در پیش داریم . عزم بر حفظ تمامة جان کوییرا نموده ایم و بس. و شیخ را وقت دگرگون گشت پای فکرت در دامن مراقبت فروکشید و نیک مدتی در تفکر بودی و پاسخ نه همی دادی تا کنون.
اندر وصف اوصاف کنون شیخ ما همین بس که وی پس اربع الماه مِن مبدا دانشگاه سر به بیابان و تریا و سایت گذاشتندی و در آنجا میرزا امیر علی خان چامسکی درهیئت ماری براو ظاهر شدندی و بر سر راهش چنبره زدندی از برای فریفتنِ شیخ ما. واین چامسکی پسری بود محتشم و امام زاده و مایه دار لیکن درجامه اهل صورت بودندی و بس تضریب و ریا و فساد کردندی . چامسکی شیخ را ندا زدندی : یا بانو طبیب این چه حالت استندی ؟ ابیات:
تاکی از سیم وزرت کیسه تهی بودندی
بیا شیخ ما شو و برخور زهمه سیم تنان
که شیخ مر او را خفت کردندی که یا ایها الچامسکی Biritish می گویم و ازگفته خود دلشادم /بنده ی True Love ام و از هر دو جهان آزادم وبدین سان مر چامسکی را خجل و زرد رو کردندی و شکست عشقی دادندی.
و باز چامسکی ندا در داد باشد یا بانو ولی این جان کوییرا چیست که تو هی می گویی؟
شیخ بگفتا امروز بینی و فردا و پس فردا و شیخ آن روز جان کوییرا خواندندی و فردا امتحانش دادندی و پس فردا تاپ کلاس شدندی. و آن چامسکی فی المجلس کورشد و دور شد و پودرشدندی .
پس ازاین شیخ ما روز هابه کتابخانه رفتندی و جلوس فرمودندی و نفس راحت کشیدندی جان کوییرا باز کردندی و مستغرق شدندی که روزی دیدندی مریدانی بس آشنا و قدیمی بدان سرای دخول کردندی ، ازار پای چرمین به پـای دستار یمنی بر سـر و گیسوی رنگارنگ سخت افشانده و عقدی همه کافور در گـردن و میک آپ به راه و ادکلن فرنگی بر تن و همه دررکاب و معیت هم عبور کردندی و شیخ را به شلغم حساب نیاوردندی
لیک شیخ ما عطوفت و کرم بر این مردمان گمراه و ضاله گذاشتندی دل سوزانیدندی که دانشگاه چه با آنها کردندی و از پشت پستو ها ی حجره به کجا رسیدندی و سپس فکر کردندی خوب است آلبوم عکس قدیم خود را با اینان از برای جمله مریدان ذکور خویش share کنندی که خدای و شیخ هر دو دوست داشتندی و نشاط بسیار خواهد رفتندی و بدین بحر اکتشافات غواصی کردندی که ناگاه زان سمت برادران عارفی کامل و واصل از مریدان شیخ کو هیکلی داشتی بس سترگ و سینه ای بس ستبر و قامتی سرو گونه و بدنی تناور و قلبی دلاور چنانکه یل ارجمند سعید قهقرایی لقبش کرده بودندی و هر از چند گاهی دیو می گرفتی و دربند می کردی و می فروختی و با سیم و زر که عاید شدندی جان کوییرا ها می خریدی وی چنان عطسه ای کردندی از آن بوی شدید ادکلنِ مریدان قدیمی و ضاله. که سالن از این عرنعود عطسه به لرزه افتادندی و برق برفتندی و خر از آسمان افتادندی وکلمات از صفحات جان کوییرا پاک شدندی و زمین آهنین شدی سپهر آبنوس و شیخ را دریای جان مشوش گردید.
هر بیشه گمان مبر که خالی است
شاید که سعید در آن خفته باشد
و شیخ مر سعید را گفتندی یا ایها المرید این چه بود که از تو صادر شدندی؟
سعید: یا شیخ یکی عطسه بود از گلوی زکامین برآورده
گویند مریدان مکتب خانه چون آزردگی افکار شیخشان دیدندی سخت مخاصمه برداشتندی و نعره ها زدندی قصد سعید کرده بودندندی که شیخ آنان را مثال دادندی : به بادافره این گناهش مگیر/ و ای ** مغزان! که این وز میان چوب به همه تان آخته میکنندی. لیک اگر قصد انتقام دارندی مقصر اصلی آن لیدی ها و بوی ادکلنشان بودندی
وین سخن بس مریدان و دگران و جمع را خوش آمدی و همه متفق خشانت آغاز کردندی و جامه دریدندی و موی کندندی به تگ ایستادندی و نیک حالی به لیدیان دادندی
واین گفتم تا شما را آگهی باشد کرم و لطف وعنایت شیخ ما (من اخذت من الله درجات العالیة) کنون تا چه پایه بودندی.
و روزی شیخ ما (رضی الله عنه) در حجره از حجرات خانقاه نشستن کرده بود و مریدان به کردار صدف برگرد مروارید گردش حلقه زده بودند و او درس می گفت و نکت از کار بیرون می کشید ولی سخن خویش را (کپی رایته علیه!) سانسور بسیار کرد و ناله ها نمود از عدم جنبه و انحرافات مریدان. پس مریدی دست خویش به آسمان برد چونان که گویی میخواست انگشت در آنجای سماوات فرو کند! پس شیخ بانگ برآورد که "هان باز پرس سوال خویش را"
وان مرید چنین گفت:
من باب "عدم رویت جنبه؟"
یا شیخ!
از این بی چاره مریدان از چه انتظار میبری؟
مبر که اگر بردی بس بی انصاف شیخی!
که جامعه زودپز است و اینترنت سوپاپ! و بی سوپاپ زودپز را ترکیدن بود گرچه ترکیدن وین زودپز یحتمل لا یتغییر باشد ولی انگشت خویش بیخ سوپاپ زودپز گرفتن انصاف نباشد!
که ما بی گناه بقولت و حبوباتیم حرارت زیاد است و وین زودپز بسته! گرچه این سوپاپ را بیرون کردن گازهای ما بیشتر نیاید انگشت در آن نمودن شیخ را نشاید!
و در باب"انحراف چندین درجه ای افکار خوانندگان"
یاشیخ!
خوانندگان پروانگانند گرد شیرینی!
ندانستی که انحراف چون از صدو هشت درجه فزون گردد دگر انحراف نباشد و انه صراط المستقیم گردد؟پس انحراف را هرچه فزون تر به تر!
پس شیخ چنین پاسخ داد:......
شیخ (قدس الله روحها العزیزة) ابتدا اندک مدتی انگشت حیرت به دوماغ عبرت فروبردندی سپس بیخ یخه ی مرید را مرحمت کردندی وی را بلند کرده ، به سر جای همی کوبندی و باز بلند کردی ونیک بر زمین کوفتندی و بازبلند کردی، واین کار شش بشد وبسی سود داد تا مرید در زمین و هوا ، قالب تهی کردندی و از هوش برفتندی و جمع بس کیفور شدندی و احسنت ها برفتندی و هلهله ها کردندی؛ کین فتوحات شیخ چگونه مرید را غریق بحر مکاشفات گردانندی که بدانجا پاسخ کل السوالات موجود استندی .
پس از لمحاتی شیخ صلا همی زدندی کی مرید از امروز به بعد قبل از چاشت یک گونی پوست پیاز آسیاب شده و دو کیلو نخود سیاه فراهم آوردندی!... و شماها یا ایتها الباقی الطفلان طریق المنحرف که به هوشید و از پاسخ شیخ بی اطلاع و شما یی که هنوز آداب زندگی اجتماعی ندانستندی و ای تماشاگر نمایانِ اهل صورتِ قاطیِ این طفلان ، برو و نصاب الصبیانت را یک بار از رو با دست چپ نبشته کن و شما یی که قصد فتوح سوپاپ شوم کردار زود پزت دارندی گازهای مشتعل درونش درون چشم ما مکن که استاذ را نیک نابینا گرداندی و بیش طاقت نماندی و انگشت در سوپاپ ملعون کردی و باز آه از نهاد بر آوردی که انگشتمان را هم سوزاندندی و دم نزدی ، همی بروید و این بر سرعنودان خویش آورید نه استاذ خویش. و کس را با طریقت و انحراف شما کار نیست و شما را هم با کسی نباشد که میخواهد هر درجه ای باشد ، صراط مستقیم استاذ اجبار ندارد و هر کس را قدح و ظرف و ظرفیتی از بهر مریدی است .و گر سخون امروز مفهوم نگردید فی الیوم الآتی جلسه توجیهی عملی گذاریم تا همه را فی البحر مکاشفت فرستیم تا پاسخ گیرند.
والسلام.
- همين كه نعش درختي به باغ مي افتد
بهانه باز به دست اجاق مي افتد - حكايت من و دنيايتان حكايت آن
پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد - عجب عدالت تلخي كه شادماني ها
فقط براي شما اتفاق مي افتد - تمام سهم من از روشني همان نوريست
كه از چراغ شما در اتاق مي افتد - به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين
چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد؟ - هميشه همره هابيل بوده قابيلي
ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟
شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگه دارنده اش نیکو نگه داشت
وگرنه صد قدح نافتاده بشکست
به علت عدم رویت جنبه و انحراف چندین درجه ای افکار خوانندگان
-
cleaned
اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابو میترا
پس، شیخ ما پیوسته از خلق می گریختی و در آن مواضع تنها به عبادت و مجاهدت و ریاضت مشغول می بودی، ما پیوسته او را می جستی تا بعد از یک سال یا بیشتر او را بازیافتی، و به لطف، او را به خانقاه بازآوردی و در خوانگاه پیوسته مراقبت او می کردی و چشم بر وی می داشتی تا ناگاه نگریزد.
و یکی از مریدان که با وی محشور بودی حکایت کرد که: هر شب، چون از نماز فارغ شدیمی و به سرای آمدیمی، من درِ سرای، زنجیر کردمی و گوش می داشتمی تا شیخ بخسبد. چون او سر باز نهادی، گمان بردمی که او در خواب شد؛ من بخفتمی. شبی، در نیمه شب، از خواب درآمدم. نگاه کردم؛ شیخ را فی الجامه ی خواب ندیدم. برخاستم و در سرای طلب کردم؛ نیافتم. به در ِ سرای شدم. زنجیر نبود. باز آمدم و بخفتم و گوش می داشتم. به وقت بانگ نماز، از در ِ سرای آهسته درآمد و در ِسرای زنجیر کرد و به جامه خواب شد و بخفت. همچنین، شبی چند گوش داشتم؛ هر شب همچنین می کرد و من آن حدیث بر وی پدید نکردم و خویشتن را از آن غافل می نمودم؛ اما هر شب او را گوش می داشتم. چون هر شب همچنان بیرون می شد، مرا- چنان که شفقت دوستان باشد- دل به اندیشه های مختلف سفر می کرد... . با خود می گفتم که او جوان است. نباید که مبادا که به حکم «الشباب شعبه من الجنون» جوانی، شعبه ای از دیوانگی است از شیاطین انس و جن، یکی راه او بزند.
خاطر من بر آن قرار گرفت که یک شب او را گوش دارم و گوشم به آمد و شد او باشد تا کجا می رود و در چه کار است. یک شب، چون برخاست و بیرون شد، من برخاستم و بر اثر او بیرون شدم؛ و چندان که او می رفت، من از دور براثر او می رفتم و چشم بر وی می داشتم و چشمم به او بود چنان که او را از من خبر نبود. می رفت تا به رباط کاروانسرای کهن رسید و در رباط شد و در از پس ببست. من بر بام رباط شدم و او در مسجد خانه ای شد که در آن رباط بود و در فراز کرد و چوبی در پس آن در نهاد و من به روزن آن خانه مراقبت احوال او می کردم.
او فراز شد و -در گوشه آن مسجد چوبی نهاده بود و رسنی طنابیف در وی بسته- آن چوب برگرفت و - در گوشه آن مسجد چاهی بود- به سر آن چاه شد و آن رسن برپای خود ببست و آن چوب که رسن بر وی بسته بود بر سر چاه فراز نهاد و خویشتن را در آن چاه بیاویخت، سرزیر، و قرار گرفت و قرآن ابتدا کرد و من گوش می داشتم. چندی بعد را قرآن ختم کرده بود.سپس دیدم که گره رسن از پای باز کرد و صدایی شاتالاپ مانند بلند گشت یعنی که در قعر آن چاه فرو برفت و اندر سیاهی شد.
من که از روزن آن احوال دیدمی و آن اصوات شنیدمی ،دل پر اندیشه گشتی که نکند که اجنه وی را بروبودند و زمین را از نعمت حضور وی محروم گرادنیدند و از این اندیشه دلم سخت لزیدن گرفت.پس با لگدی چند قفل در بشکستم و اندر خانه شدم که چون قلب سیاه شیطان تاریک بودی و آن را نوری نبودی مگر آنکه از چاه شدی و من در لحظه فهمیدم که آن نور شیخ است که از چاه همی برآید.پس رسن را بگرفتم و بسم الله بر زبان راندم و بر اثر او پایین رفتم.و به قعر رسیدیم که از انوار شیخ همچنان روشن مینمود. وانجا جامه های او را یافتم بر زمین فتاده.دستار و دراعه و ردا ی وی بر گوشه ای نهاده.وانگاه عظمت مقام وی بر من مشبه گشتی!که در چنین مکانی بس سرد و نمور جامه از خویش دریده تا تن را ریاضت همی چشاند!
چشم گردانیدم تا شیخ را بیابم ولی جز جامه هایش نبود.یقین کردم که او از شدت ریاضت وعبادت از قعر چاه به ملکوت عروج نموده و خواستم تا باز گردم که ناگاه نوری بر من تابیدن گرفت و دیدم که در کف چاه سقبه ایست دالان مانند و نور ز جا برون میآید.در دل گفتمی که به ناگاه این راه ملکوت است که شیخ هرشب پیمودی و قدم در راه نهادم و بر اثر نور رفتمی.
چندان که پیش میرفتم اصوات و ناله هایی از دیوار برون میآمد و من هیچ واهمه در خویش را ندادم که این راهی ایست که شیخ ما میرود و ما بر اثر او.و مریدان را در معونت و مطاوعت راه استاد هیچ هولی در دل نباشد. دالان گرم تر میشد و ضجه ها بلند تر.و چندان گرم بود که گویی دالان دوزخ است.با خود میگفتم که چون بر اثر شیخ است تا قعر دوزخ هم خواهم رفت . و ناگاه دالان به غرفه ای مبدل شد و در انتهای غرفه دری بود که از صدای نعره های دوزخیان لرزه میکردی.و دیدم که من هم لرزه همی کنمی و اصوات چنان بود که گویی خازنان دوزخ بر کوس میکوفتی و ملائکه ی عذاب در بوق دمیدی و مالک جهنم نعره زدندی ولی نور شیخ همچنان از لای در پدیدار بود.من لرز لرزان جلو رفتمی و از درز در چشم گردانیدی و در طلب وی شدی.
سرایی وسیع دیدم که در دیوارش از خشت سیاه زمینش چون آینه و انواری رنگین کمان مانند بر زمین میتابیدی و من در طلب منبع آن شدم و دیدم که از گویی رویین بر زمین میتابد. و در آن سرای جماعتی دیدم عجایب غرایب.یقین کردم که از جنیان باشند.جامه هاییی رنگین در بر داشتند که بازو ها و پاهایشان عریان مینمود موهای سر الوان و پریشان .بعضی شاخ داشتند و بر سر بعضی میخ ها و سیخ ها روییده بود.
در این احوال بودمی که مالکان دوزخ بلند تر شروع به نواختن کردی چونان که استخوان های من به لرزه افتاد و نداستم که از شدت ضربات آن کوس بود یا از هول قیامت . و گروهی از آن جماعت برخاستند و به وسط سرای رفتند و بر طاقکی قرار گرفتند.سر ها و تن ها میجنباندند و گرد هم میگشتند و نعره ها بزدند و من در میان آن قوم شیخ را دیدم سخت به سماع مشغول. و شولایی بر تن داشت از سر و پای و آستین دریده و موی سر سخت مالیده و موزه ی میخدار به پای.و از شدت ریاضت لبانش سیاه و به گرد چشمانش سبز مینمود.و من او را نشناختم مگر از نوری که اطراف وی بود و از تسبیح که در دست داشت و از آنکه همواره به ذکر مشغول بود.و جماعت گرد او میجنبیدندی و از کرامات وی بهره ها بردندی ولی هیچ یک در شدت سماع به پای وی نرسیدی و او سماع ها میکرد در حال ریاضت!
چندی بعد کوس خازنان دوزخ خموشی گرفت و جماعت همچنان به گرد وی بگشتی چونان که پروانه به گرد شمع.و من به مقام شیخ پی همی بردم که او فقط شیخ ما نبودی که شیخ جنیان هم بودی و در این خانقاه اجنه را راه طریقت و شریعت آموختی.
و از کوزه ای که داشت ریق رحمت در پیاله های آن سوخته دلان ریخت و چندان نوشیدند که قرارشان نماند از شدت عشق الهی و سماع ها کردند و نعره ها برآوردند و من خیره مینگریستم.تا نوبت طعام شد و شیخ جمع را طعام های با تکلف چون مرغ مسمن غفربه، چاقف و لوزینه و حلوای به شکر می داد-که به دست خویش تبرک همی کرده بود-
و من چشم میداشتم تا جماعت مریدان وی از هم گسستی و هر قومی به سویی روان شدی و جماعتی سو ی من می آمد. و من هراس کردمی از آن جنیان که آنان بودند و از نهان گاه خود بیرون جستم و از دالانی که آمده بودم باز رفتمی تا در چاه شدم که جامه ها در آن بود.رسن بر گرفتم و خویشتن را از چاه بیرون کشیدم و خویشتن را در مسجد خانه ی رباط یافتمی.پس بر بام رباط شدم و از روزنی چشم می داشتم تا صدای صوت شیخ از چاه برخاست و من گوش میداشتم. سحرگاه دگر بار قرآن را به پایان رسانده بود.چون قرآن را به آخر رسانید خویشتن از چاه برکشید و چوب را بر آن قرار بنهاد و جامه بگردانید و در خانه باز کرد و بیرون شد و در میان رباط به وضو مشغول گشت.
من از بام فرود آمدم و به تعجیل به خانه بازآمدم و برقرار بخفتم تا او درآمد و ، چنان که هر شب بود، سر باز نهاد. وقت آن بود که هر شب برخاستمی. من برخاستم و خویشتن از آن دور داشتم و، چنان که پیوسته معهود بود، او را بیدار کردم و به جماعت رفتیم و نماز جماعت خواندیم. بعد از آن، چند شب او را نگاه داشتم و مراقب او بودم؛ هر شب همچنین می کرد: مدتی بر این ریاضت مواظبت می نمود...
***
پ ن شیخ:
شيخ ما ؛
آن داننده ي هر غَيب، آن فرو برنده سر به جَيب
آن رهرو هر طريقي، آن دوستدار روش جوجه تيغي
آن مبين اسرار به آهي، آن عاشق نوشتن بر کاغذ کاهي...
شيخ الشیوخ، عسلـیِ مربـــــــــــــــــــایــی(حفظ الله کراماتها).
کار او کاري عجب بود و واقعات غرایب که خاص او را بود.
گويند روزي با تني چند از شيوخ متصوفه به محفلي گشتندی و هردم سرّي از اسرار مي گشودندی.
ناگاه شيخنا و مرادنا و مولانا اشارتي بکردندی و به کنايت رمزي بازگفتندی که جمله مريدان در حالت شدندی، پس از لمحاتی به هوش آمدندی،چشم ها بماليدندی و گوش ها بخاريدندی و گفتندی: يا شيخنا،چه گفتي؟!...دوباره بگو! شيخ اشک در چشم آوردندی، از وقت خویش باز آمدندی، پاي از آن مجلس بکشيدندی و به جهان مجازي روي کردندی.

گويند تا مدتي شيخ در فضاي مجازي همي گشتندی و هدفون به گوش در سماع همي آمدوشدندی... مِن احوالات وی فی تلک الایّام استندی؛ وی در همه حال سبق سلام را می ستودندی و به هر آحدی میرسیدندی سلام میدادندی ،همانا شفقّت او شامل حیوانات هم میشدندی، و به جمع چندی جهنده و پرنده و نشخوار کننده نشسستندی و احوالات بازپرسیدندی و بس مکاشفاتشان کردندی و از محضر شيخ الشيوخ بهره ها همي رفتندی.تا آنکه وي را ندا در رسيد، که اي عسلی؛
ابیات :
ندا آمد ورا ای عسّل و قند
که شیرین باشد از تو حکمت و پند
به سایت ما همی سَر میزنی تو
بدین محفل همی پَر میزنی تو
بیا ! وبلوگ را تو نو کنی زود
بیا ! با ما بشین یا دیر یا زود
در حال،شيخ را وقت خوش گشت و بسي گريست و نعره ها بزد و گيسوها افشاند و جامه برتن دريد.
پس شد آنچه شد
تمة
به علت عدم رویت جنبه و انحراف چندین درجه ای افکار خوانندگان
-
cleaned

روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد و بعد از آن دیمدش کنکور بِــریده و دروسان بیخ نشاطش بُریده و گل طبعش پژمرده و درخت ذوقش خشکیده و دلش ز غم روزگار مرده.
پرسیدمش چگونه ای و چه حالتست گفت : تا کنکور بکشتم دگر زنده نگشتم!
ماذا الصبی و الشیب غیر لمتی و کفی بتغییرا لزمان نذیرا(2)
چون کنکور دادی ز کودکی دست بردار بازی و ظرافت را به جوانان بگذار
طرب نوجوان ز من رفته مجوی که دگر باز نیاید آب رفته به جوی
زرع را چون رسید وقت درو نخرامد چنانکه سبزه ی نو
دور جوانی بشد از دست من آه و دریغ آن ز من دلفروز
قوت سر پنجه ی شیری گذشت راضیم اکنون به پیری چو یوز
پیرزنی موی سیه کرده بود گفتمش ای مامک دیرینه روز
موی به تبلیس سیه کرده گیر راست نخواهد شدن این پشت کوز(3)
1-هر کس نام این جوانک را به درستی بر ملا کند ما یک درِ پیت طلایی به وی خلعت میکنیم!
2- برای ترجمه این بیت آقای بوذری مراجعه کنید!
3-مسئولیت هر نوع زلزله در شیراز را به شدت قبول نمیکنیم!
جماعتي ديد سخت پريشان ، که چون سگان و گربه گان از يکديگر پاچه بگرفتندی و اين آنِ آن یکی کشيدي و آن آنِ اين!
يکي مادرِ ديگري خطاب بکردي و آن يکي نياکان اين.
شيخ چون وقت اينگونه ديد جماعت را آواز داد که
" اي حرامزادگان! کداميک از شما را مادري است تا به نکاح من درآيد ؟!!"
جمع چون سخن اينگونه شنيدندي، نعره ها بزدندی ، مخاصمه برداشتندی ، در پي شيخ و مريدانش به تگ ايستادندي و آنان را بگرفتندي و بزدندي و بکردندي چنان که بايد کرد!!

مريدان شيخ ،چون از کتک خوردن فارغ گشتندي ؛ وي را بگفتندي که یا شيخ، اين عمل را حکمت چه بود؟
شيخ بگفتندی :" خواستم تا اين جماعت در پي من يکصدا گردند و اتحاد و اتفاق چشند که آن کس شيريني يکدلي چشيده باشد، به هر عذري جانب اتحاد فرو نگذارد و در حق اتفاق خيانت نورزد. چه به اتفاق بود که آنان را بر ما چيرگي افتاد!!"
مريدان، شيخ را به اتفاق گفتندي :"*** مغز!! نيک ما را به کشتن دادي! حقاً که ما را عنايتي است با تو و خاندانت!"
پس نيک وي را بزدندي و عنايت کردندي و بسيار نشاط رفت !!
روایت است ؛ فی تلک ایام شیخ بانوی عسلی ،زندگی ساده و مبسوطی داشتندی فی هذه الطریق تکنولوژی را توطئه ی شرق و غرب بر می شمرندی ، زیستن را حرام دانستندی و بر مردن حلال پایبند بودندی.
حکیم اکثر مواقع در ذکر و دعا و تسبیح بودندی اصولا در عوالم روحانی و لاهوتی خویش سیر میکردندی.
زین سبب حکیم بانوی عسلی در بین خویشان به القابی آتشین چون " گیج و گول" ، " بیهوش" ، "مدهوش"....ملقب بودندی.
همانا از شاگرد ارشدش 'ملا اصغر خان طبری'، که از رجال دوران و شیوخ زمان بودندی و قبر وی در قریه ی "درک آباد جدا پرچین" می باشندی (دخّل الناس روحه)
نقل است ؛ شیخ حکیم روزی سه مرتبه از خوف خدا بیهوش میگشتندی.
شاگرد ارشد شیخ بفرمودندی:منزل محقر شیخ پنجره ای داشتندی رو به عالم ناسوت؛ بر این پنجره به حکم ضرورت پرده ای بودندی دوخته ی درزی های رومی.
فی شبی نفرین ذات ،اهل منزل بالش به بغل خفته بودندی و شیخ نیز از خوف خدا در بستر بیهوش شدندی و خرناسشان که فقط از سر خوف نیش مارهای غاشیه دوزخ بودندی تا هفت منزل و هفت دولت، چهار ستون بدن عارفان و سالکان طریق هدایت را می لرزاندندی...
گویند خرناس شیخ همیشه مستدام بودندی و اهل محل را یک لحظه از یاد خدا غافل نگذاشتندی؛
لیک در آن شب شوم کردار پرده ی پنجره شیخ بر سر پر سودای آن حضرت نزول آمدندی!
لیک تنها با فاصله ای چند سانتی از کنار گوش حقیقت شنو آن حضرت رد شدندی پس حکیم گزندی ندیدندی.
حالیا شیخ چونان به سان فنر از جا پریدندی که بر بارگاه حرم ستر عفاف ملکوت آشوب همی افتادندی، دست و پای ملک الموت را در ظلمات ملاقات همی کردندی.
شیخ که نصفه نیمه ، ته پیاله ی ریق رحمت را تناول میکردندی ، از عالم لاهوت پای در عالم ناسوت گذاشتندی و عالم لاهوت را از شر خویش آسوده نمودندی .

من باب این رخداد تاریخی سخنها و حدیثها بسیارندی و این رویداد همچون سیبی که از کنار گوش علم شنو ی نیوتن رد شدندی حواشی بسیاری فی ما بین عارفان و سالکان درگاه الهی بر پا همی ساختندی ؛ مریدان و دوستداران وی چون سخن اینگونه شنیدندی ، یقه ها دریدندی و جیغ ها زدندی (حفظ الله خشونتهم و منطقهم)
زین میان، حکیم چون از حال بر خاستی، طریق تبتل و انقطاع خالی کردندی، مراتب تکنولوژی و قرطی گری پیش همی گیرندی
به تحقیق ، جمع ، چون حال را اینگونه یافتندی، مخاصمه گذاشتندی، در پی شیخ به تگ ایستادندی ، شیخ الشیوخ سبحان الله بگفتندی وبا سرعت نور متواری شدندی.
چونین شد کتاب و کتابت شیخ مدتها چاپ نه همی شدندی ، کتب شرح حال وی تا هفتاد و دو بخش به ید مبارک همیشان بودندی پس از وی کاتبی ناشناس بخش هایی بر آن افزوده استندی که نیک پر مایه تر از هفتاد و دو بخش قبلی می باشندی.
اميدوارم كه حالتان خوب باشد اگر از حال من پرسيده باشيد آن هم خوب است ملالي نيست جز دوري شما كرمعلي هم خوب است.فقط يك مقدار هوا گرما است به قدري كه خرما مي پزد اما نمي دانم چرا مغز هاي ما پخته نمي شود.قبلا با كرمعلي صبحها گله را مي چرانديم اما تازگي ها كه كرمعلي شب تا صبح توي اينترنت است صبح بيدار نمي شود و من هم تنهايي نمي توانم گوسفندها را كنترل كنم كه به گله هاي ديگر شماره ندهند.
چند روز است كه كرمعلي برنامه اي از نت دانلود كرده كه مي توانيم با آن گوسفندان را اينترنتي بچرانيم.
من هم همزمان كه گوسفند ها مي چرند به جاي ني زدن براي آنها زبان انگليسي يادشان مي دهم. و بعد از ظهر ها با كرمعلي از ساعت 5 به بعد يك سريال مي بينيم كه فقط بكش بكش است و من چيزي نمي فهمم اما كرمعلي چون خيلي مي فهمد مثل وقتي كه فوتبال مي بيند داد مي كشد و فحش مي دهد.من قبلا فيلم لاست را از cd مي ديدم اما الان از اخبار مي بينم كرمعلي هم قبلا اين فيلم را دوست داشت اما تازگي ها دوست ندارد و براي آن گريه مي كند راستي خدا را شكر قيمت مرغ بالا رفته و كسي به مرغ هاي من كاري ندارد.حال مكافي هم خوب است و هنوز الاف مي چرخد.مكافي و كرمعلي هر دو سلام مي رسانند.
قربانتان.قوقولي
راستی خروس مان کجاست؟
بگذرد ایام هجرا نیز هم!
بعله!
ساعات خر زدنتان تان فزون باد
سال نو مبارک
در افسانه ها آمده نوشتن در اینجا خوش یمن است.
هروقت که خیلی کار داشتم و از شدت اینکه نمیدونستم کدوم رو انجام بدم اومدم و چیزی اینجا نوشتم مشکلم حل شده.
تا بعد.
برق ما را قرار بود برود و نرفت فلذا ما سر بر سجده ی شکر داشتیم که دامنمان از دست برفت* و خویشن بدین مکان یافتی!
*دوستان اشاره میکنند خوب شد که از دستت رفت...
من شب و روز درس میخونم تا پشت کنکور نمونم!
![]()
از بهر باز نمودن چاه دل که هرچه بیل و تلمبه زدیم باز نشد به عمل "درپیتیدن" اقدام نمودیم بدین صورت که نوشته های قبلی خویش را بخواندیم و چندی بعد به سان رنگین تاژ با رایحه هلو کف نمودیم که ایول این ما بوده ایم و(1) خود بی خبر؟
اما دل باز که نشد هیچ آه آروغ سانی از اعماقش بر آمد که ای وای ! در جوانی پیر شدیم!
و در سومین سال درپیتالیکایی روزگار دون و فلک پتیاره چه بد تا کرد و چقدر افتضاح گذشت که اگر چه به قول عسل خاتون "دیدگان این سه شگرف را با هم مشاهده کردند" آرزو نمودیم که ای کاش نمیکردند زیرا که وین قول بی شاخ دم(2) هر چه عسل و مربا بود ریخت توی راه آب! و آنچه خروس و بز بود سر برید!
و لیک غیر از این سه شگرف، آنچه موجود بن جل(3) بود با آنها به یک آغل(4) هل بداد و زندگی به کام ایشان زهر بگردانید و آنچه دبیر مزخرف بود بر ایشان فرو فرستاد که:
یکی مار و عقرب و گاها اژدهای هفت سر در گوش و دماغ و دهان ما فرو میکند که ما نیک پی برده ایم همینان اند که مغز ما نوش جان کرده اند یک آب هم روش که کار ما از بزیت به خریت تغییر نموده است !
و یکی هی ما را با این هم درسان نچسب در یک مجموعه فرو میکند و هی چرند میبافد و تبعیض پشت تبعیض آن قدر که ما گاهی فکر میکنیم به ساختمان کدام بانک افتخار سقوط بدهیم؟(5)
و آن دگری دماغ خویش بالا میکشد و شعار می دهد و ما آرزو کردیم که ای کاش میدانست چه میگوید و چه میکند شاید اگر میدانست کمی هم به شعارهایش عمل میکرد و بخت بسیار با ما یار بود که گوشمان از مار و عقرب و اژدهای هفت سر پر بود و یک کلمه نشنیدیم اگرچه عسل خاتون نور چشم ایشان اند و ایشان نور چشم عسل خاتون ولی حقیقت این است که امثال همین خانم اند که با صحبت هایشان یکی را میفرستند که خودش را از دار فانی بیاوزد! بعد هم با کمال خونسردی از شیر مرغ گرفته تا ارزش های دیگران تا جان آدمیزاد را زیر سوال میبرد در صورتی که اصلا خودش زیر سوال است...
و آن دگری که با الحان خوش خویش گوشهای ما را طوری نوازش میدهد که سردردمان با نیم کیلو مسکن هم فرو نمیکشد و با پوزخندی ملیح دائم به ما یاد آوری میکند که اینجا ایران است و دلمان را میسوزاند که همه زمین را بر زمین خوانند و هوا را در هوا و بهتر از هر کسی میدانیم که چقدر پا در هواییم و نیازی به سرکوفت های ایشان نیست.
و آن دگری که میرزا بگو و ما میرزا بنویس گاهی هم نطقی میکرد( اگر چه شدیدا راست میگفت) تا ما در دل خویش به وی بخندیم که از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم دردمند چه دردی را دوا میکند جانم؟
و آن دگری که که به واقع از اعماق ته خویش سخن میگفت و ما مصداق ما معموریم و معذور و زور را در ایشان میدیم و عسل خاتون به سان نشنیده ها(انگار که گوشش از مار و افعی خالی باشد)توی حلق وی رفته و مشتاقانه قصه ی مرگ و زندگی او را میشنید و ما در گور خویش چرت میزدیم.
و آن دگری که فقط باید وی گفت که خسته نباشد که صرفا به وی خوش گذشت که نه دسی به سیاه و سفید زد و نه حرفی از سیاه و سفید و تنها حرفش از نام کودک آینده اش بود !
و آن دگری که ما هیچ از درس وی نفهمیدیم آنچه فهمیدیم خودمان خواندیم زیرا که هیچ گوش نکردیم زیرا که بسیار خسته کننده بود و هیچ نگوییم بهتر است
و آن دگری که خیال میکرد کم بار بنه داریم که فرسنگ ها به دوش بکشیم، حمل کفش و تنبان هم بر ما تحمیل میکرد و ما را مث زندانیان با اعمال شاقه در حیاط میدواند خدا خرش ننهاد!
و آن دگرانی که چه فرقی میکند بگوییم یا نگوییم آنان که میفهمند خود میدانند و آنان که نمیفهمند گفتن ما پنجره ی فهم به رویشان نمیگشاید!
بروم اندکی جوهر نمک بخورم بلکه دل باز شود!
تا بعد!
1)واو مشایعت و همراهی!
2)همان که زبان در وصف آن قاصر است! همانکه مرگش را زودتر باد!
3)همدرس اوراق نشسته!
4)جدیدا به آن کلاس میگویند!
5)تلمیح دادر به خود کشی یکی که خودش از بالای بانک پاسارگاد پرت کرد پایین بعد هم مرد!



